اجتماعی

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

امروز دوباره فضای شهرمون گل افشان شد و مسافرامون از سفر برگشتند . (اما چه دیر ...)

 

چهارده ساله رفتند و چهل و چهار ساله برگشتند .

 

امروز چهار نفر از همرزمای کربلای چهاریمون با تاخیر حدود سی ساله از عملیات برگشتند و در کنار همرزمای سی سال پیششون آروم گرفتند .

 

خوش به سعادتشون ...

 

خدایا ما رو از شهدا جدا نفرما ....

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

راستی واقعا کی میدونه اونور چه خبره ؟

 

اینبار می خوام از اونور خبر بدم ...

اونور  خودمون ها نه اونور بعضیا ...

اونور برای بعضیا خیلی حال میده ...

 

 

 

 


ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

 

بی ستون را عشق کند

 و شهرتش فرهاد برد .

 

 

 

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

آدم های بزرگ در باره ايده ها سخن می گويند
آدم های متوسط در باره چيزها سخن می گويند
آدم های كوچك پشت سر ديگران سخن می گويند
 
               آدم های بزرگ درد ديگران را دارند
                         آدم های متوسط درد خودشان را دارند
                   آدم های كوچك بی دردند
 
آدم های بزرگ عظمت ديگران را می بينند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران می بينند
 
                        آدم های بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
                                آدم های متوسط به دنبال كسب دانش هستند
                                      آدم های كوچك به دنبال كسب سواد هستند
 
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هایی می پرسند كه پاسخ دارد
آدم های كوچك می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
 
                        آدم های بزرگ به دنبال خلق مساله هستند
                                  آدم های متوسط به دنبال حل مساله هستند
                                آدم های كوچك مساله ندارند
 
آدم های بزرگ سكوت را برای سخن گفتن برمی گزينند
آدم های متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح می دهند
آدم های كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود می گيرند

 

 

 

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 


در جبهه عشق گرچه ماندیم


از خانه اگر چه خصم راندیم


هر چند که داغ یک وجب خاک


بر سینه دشمنان نشاندیم


با این همه کاش مثل مجنون


آن شعله فرو نمی نشاندیم


ای کاش که غافلانه از عرش


خود را به زمین نمی رساندیم


از جبهه که آمدیم ای کاش


خاک از تن خود نمی تکاندیم


افسوس در آن غروب دلگیر


با هلهله سوی شهر راندیم


ای کاش به ما هرآنچه دادند


با حرص و طمع نمی ستاندیم . . . .



یاد روزهای آفتابی دفاع مقدس بخیر . . . .

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

 

به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را


بلور اشك ها در كاسه ماه هلالي را

 
چمن آيينه بندان مي شود صبحي كه بازآيي

 

بهارا ! فرش راهت مي كنم گل هاي قالي را


نگاهت شمع آجين مي كند جان غزالان را

غمت عين القضاتي مي كند عقل غزالي را

چه جامي مي دهي تنهايي ما را جلال الدين!

بخوان و جلوه اي بخشاي اين روح جلالي را

 
شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن

بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را

سحر از ياس شد لبريز دل هاي جنوبي مان

نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را


افق هايي كه خونرنگ اند، عصر جمعه مايند


تماشا مي كنم با ياد تو هر قاب خالي را

 
كدامين شانه را سر مي گذارم وقت جان دادن 


كدام آيينه پايانيست اين آشفته حالي را


تو ناگاهان مي آيي مثل اين ناگاه بي فرصت

پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را

 


 

شاعر بسیجی عليرضا قزوه

 


 

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

 

در صفحه 326 کتاب رجال کشّی که از مهم‌ترین منابع رجالی ماست، آمده که :

أنّ عدّتاً مِن اهل الکوفة کَتَبوا إلی الصّادق علیه السلام فقالوا انّ المُفضّل

یجالس الشّتار و اصحابَ الحَمام.


عده‌ای از اهل کوفه نامه نوشتند به امام صادق(ع) و گفتند که مفضل با لات و لوت‌ها و کفتربازها می‌چرخد.
شما نامه‌ای به مفضل بنویس تا خودش را جمع و جور کند.
بالاخره برای تیپ علما و اصحاب شما این جریان خوب نیست.

حضرت نامه نوشتند و سرش را هم مهر و موم کردند و گفتند این را به دست مفضل برسانید.
امام نامه را به دست یک سری از بزرگان اصحاب دادند تا به مفضل برسانند.
آنها می‌روند کوفه نامه را می‌دهند به مفضل.
او نیز نامه امام را باز می‌کند و جلوی بقیه شروع می‌کند به خواندن.
امام فرموده بودند
بسم الله الرّحمن الرّحیم، این لیست خرید من است. بخر و بیاور.
اینها تعجب می‌کنند که این چه نامه‌ایست. صورت مسئله چه بود و این نامه چیست. نامه را می‌چرخانند

دارَ الکتاب إلی الکُل.
همه می‌بینند که لیست خرید است.


و لم یذکُر قلیلاً و لاکثیراً بِما قالوا فیه.
امام چیزی از بحثی که مفضل با کفتربازها می‌چرخد نیاورده است.
مفضل به این‌ها می‌گوید به هر حال امام لیست خرید داده چه کار می‌کنید؟(کمک می کنید تا تهیه کنیم؟)

می‌گویند که خوب این پول زیادی می‌خواهد.
هذا مالُ العَظیم حتی ننظر و نجمع و نَحمِل الیک و لم نُدرک الا نراک بعد نَنظُر فی ذلک.
خلاصه‌ اینکه ما اول باید برویم یک سری کمیسیون‌های اقتصادی تشکیل دهیم و مطلب را بررسی کنیم.

جلساتی با هم می‌گذاریم و نتیجه جلسات را به تو می‌گوییم.
بعداً بررسی می‌کنیم که این صورت خرید امام را چه طور بخریم.


می‌گویند می‌رویم مدینه یک سری جلساتی می‌گذاریم و می‌آییم. این را می‌گویند و می‌روند.


و أرادوا الانصراف
همین که می‌خواهند بروند مفضل می‌گوید : نه! ناهار را باشید و بعد بروید.
فَحَبسهم لغذائِه و وجّه المفضل الی اصحابه الذین سَعَوا بهم.
بعد مفضل می‌رود همان کفتربازها را می‌آورد،

فجائوا فقرأ علیهم کتابَ ابی‌عبدالله علیه السلام.
برای آنها نامه امام را می‌خواند و می‌گوید امام نامه نوشته است
این نامه امامتان است، چه کار می‌کنید؟


می‌روند و هنوز غذای آن مهمان‌ها تمام نشده برمی‌گردند و پول‌ها را جلوی مفضل می‌ریزند.
قبلَ أن یَفرُقَ هولاءِ من الغذات. فقال لهم المفضل تأمرونی ان اطرُدَ هولاء مِن عندی؟

مفضل می گوید :
شما می‌گویید من اینها را از دور خودم برانم!!!؟
تَظُنون ان الله تعالی یحتاج الی صلاتِکم و صومِکم.
گمانتان بر این است که خدا محتاج نماز و روزه شماست؟
کار امام را راه بیندازید.

نکته: از این کفتر بازها و لات و لوت ها و از این خواصی که باید برای یاری امامشان مصلحت اندیشی کنند در این روزگار هم زیادند/

 

 

نقل از شمال نيوز

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 



فصلهای پیش از اینم ابر داشت


  بر کویرم بارشی بی صبر داشت


    اینک اما عده ای آتش شدند


      بعد کوچ کوهها آرش شدند


        بعضی از آنها که خون نوشیده اند


          ارث جنگ عشق را پوشیده اند


        عده ای حسن القضا را دیده اند 


      عده ای را قصرها بلعیده اند


    بزدلانی کز هراس ابتر شدند


  از بسیجی ها بسیجی تر شدند .




                                                                                   اخراجی های 3محمدحسین جعفریان



نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 


 

یک یاحسین دیگر

چقدر این واژه قشنگه ،

 آدم رو یاد روزهای دفاع مقدس میندازه .

این واژه خیلی جاهای دیگه هم کاربرد داره .

میدونی کجا ؟

درسته ...............

                             هروقت کم آوردیم .


 

           یا  حسین  ()


نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

           سلام       

هرکس با هر اعتقادی که دارد چند چیز مهم را مورد احترام قرار

 می دهد از جمله ارزشها ؛ حضرت امام (ره)  ؛ شهدا ؛ استقلال

 ؛ جمهوريت واسلاميت نظام.

 

حال با اين مقدمه نگاهي بسيار گذرا بر دوره هاي مختلف

رياست جمهوري و قرارگرفتن اين بايسته هاي ملي زير سايه

دولتها داريم .

 

                                                 ادامه اش رو فراموش نکن

 

 


ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 



 می ‌گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده بود،

دیگر امکان رجوع نداشت، باید محللی پیدا می ‌کرد تا خاتون را به عقد خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد،

کاری بس دشوارو پر مخاطره بود، باید کسی می‌یافت که نه خاتون به او دل بندد و نه او به خاتون!

شیخ سردرگریبان به دنبال چاره بود، خاتون جوان و زیبا و گل اندام بود،

نکند محلل جا خوش کند و خاتون را رها نسازد، یا خاتون محلل را بر شیخ ترجیح دهد!


دراین اندیشه بود که صدای انکر الاصوات آب‌حوضی در کوچه پیچید،

صدا را به سرش انداخته بود که : " آب حوض می کشیم "  خودش از صدایش نتراشیده ترو نخراشیده تر بود،

کچل و لوچ و پیس، با قدی کوتاه و چشمانی تنگ ودهانی دریده، دون مایه و بی‌فرهنگ، با پایی لنگ، ازمال دنیا سطلی داشت و یک لونگ، آب حوض می کشید،

نگاه به اوکفاره داشت و دیدنش درخواب صدقه، شیخ چون ارشمیدس فریاد کرد که یافتم، یافتم /


و سربرهنه به کوچه پرید، دیگر آب‌حوضی نمی‌دید، او واسطه وصال بود،

دراوجمال یارمی‌دید، او را به اندرون دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت،


گفت :" همیشه تو آب ما می کشی و اینک ما، همیشه یک درهم می ستاندی و اینک صد دینار،


اما ؛ حواست باشد که زود کارت را بکنی و بروی!"


آب‌حوضی انگار در عرش پرواز می کرد،


خانه شیخ را یکی‌ازقصرهای بهشت می‌دید که درغرفه های آن حوریان منتظرند،

او که عمری‌عزب بود و معذب و دست درآغوش خویش‌داشت،

با خود گفت :" صد دینار هم ندهی در خدمتم!


"   به شیخ گفت:" شما بر من ولایت دارید، امرامر شماست"


القصه، برای اولین بار بود که دلی از عزا در‌آورد و کامروا با صد سکه دینار طلا از خانه شیخ بیرون آمد، 

سبکبال شده بود، انگار بر بال ملایک قدم می گذاشت، برعمررفته افسوس می خورد و می گفت:


" عجب کسب پر منفعتی!"


فردا صبح شیخ  با صدای آب‌حوضی بیدار شد،


از همیشه سحرخیزترشده بود و صدایش رساتر، اما چیز دیگری می گفت،

او داد می زد:

" من یطلب المحلل؟ " " چه کسی محلل می خواهد؟"


  شیخ بیرون آمد و گفت: " این چه بی‌آبرویی است که راه انداخته‌ای؟"

آب‌حوضی – ببخشید محلل– پاسخ داد:"راستش دیدم کارش راحتترودرآمدش بیشتراست   ، شغلم راعوض کردم!


این حکایت روزگار ماست،


دوستان همه جورش را با این ملت تجربه کرده بودند، 24 سال کابینه در اختیار حضرات بود، جابجایی  شیخ و سید هم جواب نمی داد،


سه روحانی این عروس را در کابین خویش داشتند و اینک محللی لازم بود با شرایط گفته شده !

باید آنقدر زشت باشد و زشتی کند که ملت نه تنها دل بر او نبندد که از ترس او به دامان داماد قبل پناه برد،

قدرش را بداند و اورا بر روی سر بنشاند،

و از سویی کسی باشد که اگر خواست جا خوش کند،

زورمان به او برسد و دمش را بگیریم و بیرون بیاندازیمش!


اما امروز محلل جا خوش کرده است و با بزک و دوزک، با دروغ و فریب و با خرج کردن از کیسه شیخ می خواهد دردل خاتون جا بازکند،


تازه همکاران سابق را هم دعوت کرده است که بیایید،


این شغل راحت تر ‌و پر منفعت تراست وبرای دور بعدهم محلل‌ها صف کشیده اند.


بیچاره خاتون!!



1389/5/22  دکتر مهدی خزعلی

 

 
نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

اصحاب سبت( گروه شنبه )چه کسانی هستند؟

 

اصحاب سبت

در زمان بنی اسرایيل جمعيت انبوهی در ساحل خوش آب و هوای بسيار

 زيبا و سرسبز دريای سرخ در سرزمين فلسطين در بندری بنام ايلد

 كه امروزه ايلات می‌نامند زندگی می‌كردند

 

 شغل آنها ماهيگيری بود

روزی خبر بسيار عجيبی زبان به زبان می‌گشت

 

همه متحير شده بودند ِاز همديگر می پرسیدند اين چه دستوری

 است كه خداوند فرموده و اين چه امتحانی است كه خداوند

 بوسيله آن ما را آزموده است؟

 

خبری كه ماهيت انسانها را مشخص می‌كرد

 

و باطن پليد گنهكاران و مخالفان را آشكار می‌ساخت

 


آری خداوند آنها را امتحان و آزمايش كرد كه در روز شنبه دست

 از كار و كسب و ماهيگيری بردارند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند

به خاطر همين تعطيلی , در آن روز ماهيان از دست صيادان

احساس امنيت می‌كردند و روی آب ظاهر می‌شدند.

اما در روزهای ديگر كه صيادان در تعقيب آنان بودند

 به اعماق آب فرو می‌رفتند

مردم در مقابل امتحان الهی چند دسته شدند

 

گروه نخست

 

 گروهی ناسپاسی كردند و با دستور الهی مخالفت كردند

 و روز شنبه را علناً ماهيگيری كردند و ماهيان بسيار زياد

 صيد می‌كردند و در عيش و نوش و خوشگذرانی بسر می‌بردند.

و مومنانی را كه از عبادتگاه بر می‌گشتند مسخره می‌كردند

 و می‌گفتند چه چيزی از عبادت عايدتان شده، ببينيد چقدر ماهی  گرفته ايم

 

گروه دوم

 

 گروهی هم با حيله و حقه بازی دست به كلاه شرعی زدند

و در كنار دريا حوضچه هايی ساختند و راه آن را به دريا گشودند

و روزهای شنبه راه حوضچه‌ها را باز می‌كردند و ماهيان فراوانی

همراه آب وارد آن می‌شدند و هنگام غروب كه ماهيان می‌خواستند

 به دريا برگردند راه را می‌بستند و روز يكشنبه شروع به گرفتن ماهيان كردند.

و بعضی هم تور و قلاب ماهيگيری را روز شنبه داخل آب می‌انداختند و

روزيكشنبه آنرا بيرون می‌آوردند.و كار خود را توجيه می‌كردند و

می‌گفتند: ما كه روز شنبه ماهيگيری نكرديم بلكه

 روز يكشنبه ماهی گرفتيم. اينگروه سعی داشتند دو جبهه موافق و

مخالف را داشته باشند.

مانند افرادی كه در جامعه رباخواری می‌كنند و عمل خود را توجيه می‌كنند

 

گروه سوم

 

 گروهی هم ساكت ماندند و بی توجه و در مقابل مخالفت

دستورات الهی سكوت كردند

 

 گروه چهارم

 

 افراد بسيار كمی امر به معروف و نهی از منكر كردند

 وقتی ديدند اندرزشان فايده ای ندارد.

شب هنگام شهر را ترک كردند و به بيابان پناه بردند.

اتفاقا همان شب كيفر الهی آمد و دامان مخالفان و بی توجهان را گرفت

 و تبديل به ميمون شدند و این آيات در مورد آنها نازل شده است

 

«واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَيَوْمَ لاَ يَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِيهِمْ كَذَلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ» (اعراف/ 163)


 

از آنها درباره شهری كه در ساحل دريا بود بپرس!؟

زمانی كه آنها در روزهای شنبه تجاوز می‌كردند.

همان هنگام كه ماهيان روز شنبه آشكار می‌شدند.

اما در غير روز شنبه به سراغ آنها نمی‌آمدند.

اين چنين آنها را به چيزی آزمايش كرديم كه نافرمانی می‌كردند

 


«قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَلِكَ مَثُوبَةً عِندَ اللّهِ مَن لَّعَنَهُ اللّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً وَأَضَلُّ عَن سَوَاء السَّبِيلِ

(مائده/ 60.)

 

بگو آیا شما را به بدتر از (صاحبان ) این کیفر در پیشگاه خدا ، خبر دهم

 ؟ همانان که خدا لعنتشان کرده و بر آنان خشم گرفته

و از آنان بوزینگان و خوکان پدید آورده و آنان که طاغوت

 را پرستش کرده اند اینانند

که از نظر منزلت ، بدتر ، و از راه راست گمراه ترن   

 ادامه مطلب رو حتما بخونید    



ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

حيفم اومد شعري رو  كه نور چشمي ؛ برام خوند براتون آپ نكنم ؛

 

از طرفي عشقي كه من به بروبچز اهل دل دارم  باعث شده خودم رو هميشه مديون كساني بدونم كه آرامش و استقلال مون رو مديونشونيم.

يادتونه اونوقتا كه كوچيكتر بوديم ؛  وقتي آژير قرمز  پخش مي شد ؛

همه با عجله دنبال يه جاي امن مي گشتيم ؛ تا از بمباران در امان بمونيم ؟

 

يادتون كه نرفته ؟

 اونوقتا مشكلات اقتصادي بيشتر بود ولي مردم هم به خدا نزديكتر بودن ؛

حيف كه ما گوگوري بوديم  و نتونستيم از نزديك ببينيم چي شد كه امروز عراقيا در خيابوناي شهرمون رژه نمي رن ؟

راستي يه جايي خوندم كه عراقيا روي ديوارهاي شهر خرم (( خرمشهر )) نوشته بودند .

آمده ايم كه بمانيم  جئنا لنبقا   

من فكر مي كنم عدم موندنشون معلول علتيه و اون علت چيزي نيست جز جوانان عزيزي كه موقع خطر صف كشيدن براي اهداي سر در راه وطن .

 

بابا ايول .

يه شب از جعبه جادويي ديدم كه يانكيا با لگد درب منزل  يه عراقي رو مي شكنن و جلوي زن و بچه پدرشونو روي شكم دراز كردن و با جفت پوتين روي كمر پدر بخت برگشته ايستاده بودن و دختراي اون بيچاره مثل عقرب زده ها جييييييييييق مي كشدين .

 

 اينجا هم باز گفتم بابا ايول به برو بچز بسيجي خودمون  كه نگذاشتن اين اتفاق برا ما بيوفته .

 

راستي  خودمونيم ها ما كه خيلي مديونتونيم.

 

 

اهههههههههههكي

ديدي يادم رفت شعر و بدم !!!!!!!!!

نچ  هنوز وقت هست.

ادامه مطلب رو ورق بزن

 


ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

خداي من تو كجايي

 

 

   پيش از اينها فكر مي كردم خدا

 

                        خانه اي دارد ميان ابرها

 

                  مثل قصر پادشاه قصه ها

 

       خشتي از الماس و خشتي از طلا

 

     پايه هاي برجش از عاج و بلور

 

 بر سر تختي نشسته با غرور

 

  ماه ؛ برق كوچكي از تاج او

 

             هر ستاره پولكي از تاج او

 

           اطلس پيراهن او آسمان

 

         نقش روي دامن او كهكشان

 

  رعد و برق شب صداي خنده اش

 

     سيل و طوفان نعره توفنده اش

 

    دكمه پيراهن او آفتاب

 

    برق؛ تيغ وخنجر او ماهتاب

 

      هيچكس از جاي او آگاه نيست

 

     هيچكس را در حضورش راه نيست

 

      پيش از اينها خاطرم دلگير بود

 

      از خدا در ذهنم اين تصوير بود

 

        آن خدا بي رحم بود و خشمگين

 

     خانه اش در آسمان دور از زمين

 

       بود ؛ اما در ميان ما نبود

 

  مهربان و ساده و زيبا نبود

 

     در دل او دوستي جايي نداشت

 

  مهرباني هيچ معنايي نداشت

 

هرچه مي پرسيدم از خود ؛ از خدا

 

  از زمين از آسمان ؛ از ابرها

 

زود مي گفتند اين كار خداست

 

  پرس و جو از كار او كاري خطاست

 

      آب اگر خوردي عذابش آتش است

 

 هرچه مي پرسي جوابش آتش است

 

            تا ببندي چشم كورت مي كند

 

   تا شدي نزديك ؛ دورت مي كند

 

كج گشودي دست ؛ سنگت مي كند

 

  كج نهادي پاي ؛ لنگت مي كند

 

  تا خطا كردي ؛ عذابت مي كند

 

    در ميان آتش آبت مي كند

 

             نيت من در نماز و در دعا

 

    ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

    هرچه مي كردم ؛ همه از ترس بود

 

مثل از بر كردن يك درس بود

 

تا كه يك شب دست در دست پدر

 

       راه افتادم به قصد يك سفر

 

          در ميان راه ؛ در يك روستا

 

   خانه اي ديديم ؛ خوب و آشنا

 

        زود پرسيدم پدر اينجا كجاست ؟

 

          گفت: اينجا خانه ي خوب خداست

 

        گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند

 

     لحظه اي خلوت ؛ نمازي ساده خواند

 

          با وضويي دست و رويي تازه كرد

 

    با دل خود گفتگويي تازه كرد

 

    گفتمش پس آن خداي خشمگين

 

خانه اش اينجاست ؟ اينجا ؛ در زمين ؟

 

    گفت آري ؛ خانه او بي رياست

 

        فرشهايش از گليم و بورياست

 

        مهربان و ساده و بي كينه است

 

          مثل نوري در دل آيينه است

 

    مي توان با اين خدا پرواز كرد

 

     سفره دل را  برايش باز كرد

 

   مي توان با او صميمي حرف زد

 

             با زبان بي الفبا حرف زد

 

      مي توان در باره ؛ هر چيز گفت

 

مي شود شعري خيال انگيز گفت

 

            تازه فهميدم خدايم اين خداست

 

         اين خداي مهربان و آشناست

 

   دوستي از من به من نزديكتر

 

         از رگ گردن به من نزديكتر

 

 

                                         (( زنده ياد امين قيصرپور ))

 

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

شب تا سحر دويدم ؛ رويش ولي نديدم

 

با ياد عشق او هم ؛ از دره ها پريدم

 

افسوس تا به وصلش ؛ با زخم دل رسيدم

 

گغتا برو بريده ؛ جز تو يكي گزيدم

 

گفتم مگر نديدي ؛ جانم به دست ديدي !

 

گفتا فزون زجانت ؛ آيا دگر نديدي ؟

 

عشقم چنان عقب زد ! گو مار چشم من زد

 

 (شكرت خداي يكتا ) ؛ اول كلام من بود

 

با وحشت عجيبي ؛ از خواب تا پريدم.

                                               اهواز    آذر  ۷۸

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

مشنو از ني ني نواي بي نواست

 

            بشنو از دل دل حريم كبرياست

 

  ني چو سوزد تل خاكستر شود

 

             دل چو سوزد خانه دلبر شود.

                                                                                                امام خميني (ره)

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

 
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


خداوندا  ! 
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی 
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی  ؟!


خداوندا  !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارت‌های ‌مرمری بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی  ؟!


خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسولی.

 
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

                                                دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  | 



چه لطیف است حس آغازی دوباره،


و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!


روزی که تو آغاز شدی!

 


ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه  در ساعت  | وارد شو  |