جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را
بلور اشك ها در كاسه ماه هلالي را
چمن آيينه بندان مي شود صبحي كه بازآيي
بهارا ! فرش راهت مي كنم گل هاي قالي را
نگاهت شمع آجين مي كند جان غزالان را
غمت عين القضاتي مي كند عقل غزالي را
چه جامي مي دهي تنهايي ما را جلال الدين!
بخوان و جلوه اي بخشاي اين روح جلالي را
شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن
بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را
سحر از ياس شد لبريز دل هاي جنوبي مان
نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را
افق هايي كه خونرنگ اند، عصر جمعه مايند
تماشا مي كنم با ياد تو هر قاب خالي را
كدامين شانه را سر مي گذارم وقت جان دادن
كدام آيينه پايانيست اين آشفته حالي را
تو ناگاهان مي آيي مثل اين ناگاه بي فرصت
پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را
شاعر بسیجی عليرضا قزوه
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
شنبه ششم اسفند 1390
در صفحه 326 کتاب رجال کشّی که از مهمترین منابع رجالی ماست، آمده که :
أنّ عدّتاً مِن اهل الکوفة کَتَبوا إلی الصّادق علیه السلام فقالوا انّ المُفضّل
یجالس الشّتار و اصحابَ الحَمام.
عدهای از اهل کوفه نامه نوشتند به امام صادق(ع) و گفتند که مفضل با لات و لوتها و کفتربازها میچرخد.
شما نامهای به مفضل بنویس تا خودش را جمع و جور کند.
بالاخره برای تیپ علما و اصحاب شما این جریان خوب نیست.
حضرت نامه نوشتند و سرش را هم مهر و موم کردند و گفتند این را به دست مفضل برسانید.
امام نامه را به دست یک سری از بزرگان اصحاب دادند تا به مفضل برسانند.
آنها میروند کوفه نامه را میدهند به مفضل.
او نیز نامه امام را باز میکند و جلوی بقیه شروع میکند به خواندن.
امام فرموده بودند بسم الله الرّحمن الرّحیم، این لیست خرید من است. بخر و بیاور.
اینها تعجب میکنند که این چه نامهایست. صورت مسئله چه بود و این نامه چیست. نامه را میچرخاننددارَ الکتاب إلی الکُل.
همه میبینند که لیست خرید است.
و لم یذکُر قلیلاً و لاکثیراً بِما قالوا فیه.
امام چیزی از بحثی که مفضل با کفتربازها میچرخد نیاورده است.
مفضل به اینها میگوید به هر حال امام لیست خرید داده چه کار میکنید؟(کمک می کنید تا تهیه کنیم؟)
میگویند که خوب این پول زیادی میخواهد.
هذا مالُ العَظیم حتی ننظر و نجمع و نَحمِل الیک و لم نُدرک الا نراک بعد نَنظُر فی ذلک.
خلاصه اینکه ما اول باید برویم یک سری کمیسیونهای اقتصادی تشکیل دهیم و مطلب را بررسی کنیم.
جلساتی با هم میگذاریم و نتیجه جلسات را به تو میگوییم.
بعداً بررسی میکنیم که این صورت خرید امام را چه طور بخریم.
میگویند میرویم مدینه یک سری جلساتی میگذاریم و میآییم. این را میگویند و میروند.
و أرادوا الانصراف
همین که میخواهند بروند مفضل میگوید : نه! ناهار را باشید و بعد بروید.
فَحَبسهم لغذائِه و وجّه المفضل الی اصحابه الذین سَعَوا بهم.
بعد مفضل میرود همان کفتربازها را میآورد،
فجائوا فقرأ علیهم کتابَ ابیعبدالله علیه السلام.
برای آنها نامه امام را میخواند و میگوید امام نامه نوشته است
این نامه امامتان است، چه کار میکنید؟
میروند و هنوز غذای آن مهمانها تمام نشده برمیگردند و پولها را جلوی مفضل میریزند.
قبلَ أن یَفرُقَ هولاءِ من الغذات. فقال لهم المفضل تأمرونی ان اطرُدَ هولاء مِن عندی؟
مفضل می گوید :
شما میگویید من اینها را از دور خودم برانم!!!؟
تَظُنون ان الله تعالی یحتاج الی صلاتِکم و صومِکم.
گمانتان بر این است که خدا محتاج نماز و روزه شماست؟
کار امام را راه بیندازید.
نکته: از این کفتر بازها و لات و لوت ها و از این خواصی که باید برای یاری امامشان مصلحت اندیشی کنند در این روزگار هم زیادند/
نقل از شمال نيوز
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
جمعه پنجم اسفند 1390
نقاشی واقعی يک كودک
|
با سلام
مادرم يک چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه
يک چشمش را ازدست داده بود. من كلاس
سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من
آنقدر قيافه مامان عادی شده بود كه در نقاشیهايم
هم متوجه نقص عضو او نمیشدم
و هميشه او را با دو چشم نقاشی میكردم.
فقط در اتوبوس يا خيابان وقتی بچهها و مادر
و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میكردند و
پدر و مادرها كه سعی میكردند سوال بچه خود
را به نحوی كه مامان متوجه يا ناراحت نشود،
جواب بدهند، متوجه اين موضوع میشدم
و گهگاه يادم میافتاد كه مامان يک چشم ندارد...
يک روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان
يكدفعه گريه كرد. مامان او را نوازش كرد
و علت گريهاش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشی
را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضی كرد
و سعی كرد جلوی گريهاش را بگيرد.
مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را
درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: فردا
میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت
میكند. برادرم اشک هايش را پاک كرد و
دويد سمت كوچه تا با دوستانش بازی كند.
مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر
را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه كردم و
فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.
موضوع نقاشی كشيدن چهره اعضای خانواده
بود. برادرم مامان را درحالیكه دست من
و برادرم را دردست داشت، كشيده بود.
او يک چشم مامان را نكشيده بود و آن
را به صورت يک گودال سياه نقاشی كرده بود.
معلم نقاشی دور چشم مامان با خودكار قرمز
يك دايره بزرگ كشيده بود و زير آن
نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم
دقت كن هر آدمی دو چشم دارد. با ديدن
نقاشی اشکهايم سرازير شد. از برادرم
بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه
داشت پياز سرخ می كرد، از پشت بغل كردم.
او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من
هميشه در نقاشیهايم شما را كامل
نقاشی میكنم. گفتم: از داداش بدم میآيد و گريه كردم...
مامان روی زمين زانو زد و به من نگاه كرد
اشکهايم را پاک كرد و گفت عزيزم گريه نكن
تو نبايستی از برادرت ناراحت بشوی او يک
پسر است. پسرها واقع بينتر از دخترها
هستند؛ آنها همه چيز را آنطور كه هست
می بينند ولی دخترها آنطوركه دوست
دارند باشد، میبينند. بعد مرا بوسيد
و گفت: بهتر است تو هم ياد بگيری كه
ديگر نقاشیهايت را درست بكشی...
فردای آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه
برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير.
خانم مدير پس از احوالپرسی با مامان علت
آمدنش را جويا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم
نقاشی كلاس اول الف را ببينم. خانم مدير
پرسيد: مشكلی پيش آمده؟ مامان گفت: نه
همينطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم
جز معلم نقاشی؛ آمدم كه ايشان را هم ملاقات كنم. |
خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقی كه معلمها
نشسته بودند. خانم مدير اشاره كرد به
خانم جوانی و گفت: ايشان معلم نقاشی
پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم
گفت: ايشان مادر دانش آموز (ج-ا )كلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز كرد.
معلم نقاشی كه هنگام واردشدن ما درحال
نوشيدن چای بود، بلند شد و سرفهای كرد و
با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی
به يكديگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات
شما بسيار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من
هم همينطور خانم. مامان با بقيه معلمهايی كه
میشناخت هم احوالپرسی كرد و از اينكه مزاحم
وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه
خداحافظی كرد و خارج شديم. معلم نقاشی دنبال
مامان از اتاق خارج شد و درحاليكه صدايش
می لرزيد گفت: خانم من نميدانستم...
مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش ميكنم
خانم بفرماييد چايتان سرد می شود. معلم نقاشی
يك قدم نزديكتر آمد و خواست چيزي بگويد كه
مامان گفت: فكر میكنم نمره 10 برای واقعبينی
يك كودک خيلی كم است. اينطور نيست؟ معلم
نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی
بازهم دستش را دراز كرد و اين بار با دو دست
دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم
خداحافظی كرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالیكه داخل
راهروی خانه لیلی میكرد، آمد و تا مامان را
ديد دفتر نقاشی را بازكرد و نمرهاش را نشان داد.
معلم نقاشی روی نمره قبلی خط كشيده بود
و نمره 20 جايش نوشته بود. داداش خيلی خوشحال بود
و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم ديروز اشتباه
كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسيد
و گفت: بله نقاشی پسر من عاليه!
و طوری كه داداش متوجه نشود به من
چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خيلی خوب كشيده، اما
صدايم لرزيد و نتوانستم جلوی گريهام را بگيرم.
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
چهارشنبه هجدهم آبان 1390
فروردین سمبل ماه: قوچ نام ماه در ایران باستان: فَروَشی (نیروی پیشبرنده)
اردیبهشت سمبل ماه: گاو نر نام ماه در ایران باستان: اشواهیشته (راستی و پاکی)
خرداد سمبل ماه: دوپیکر نام ماه در ایران باستان: هئوروَتات (رسایی و کمال)
تیر سمبل ماه:خرچنگ نام ماه در ایران باستان:تیشتشریه(ستاره باران)
مرداد سمبل ماه: شیر نام ماه در ایران باستان: امِرِتات (جاودانگی)
شهریور سمبل ماه: خوشه نام ماه در ایران باستان:خشثروییه(شهریاری نیرومند)
مهر سمبل ماه: ترازو نام ماه در ایران باستان: مثره (عهد و پیمان)
آبان سمبل ماه: کژدم نام ماه در ایران باستان: آپَن (هنگام آب)
آذر سمبل ماه: کماندار نام ماه در ایران باستان: آتَر (آتش و فروغ)
دی سمبل ماه: بزغاله نام ماه در ایران باستان: دَثوش (آفریدگار، دادار)
بهمن سمبل ماه: ظرف آب نام ماه در ایران باستان: وَهمُن (اندیشه نیک)
اسفند سمبل ماه: ماه نام ماه در ایران باستان:اسپنته آرمثیتی(فروتنی و مهر پاک)
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390
فصلهای پیش از اینم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت
اینک اما عده ای آتش شدند
بعد کوچ کوهها آرش شدند
بعضی از آنها که خون نوشیده اند
ارث جنگ عشق را پوشیده اند
عده ای حسن القضا را دیده اند
عده ای را قصرها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند .
اخراجی های 3محمدحسین جعفریان
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
جمعه چهاردهم مرداد 1390
یک یاحسین دیگر
چقدر این واژه قشنگه ،
آدم رو یاد روزهای دفاع مقدس میندازه .
این واژه خیلی جاهای دیگه هم کاربرد داره .
میدونی کجا ؟
درسته ...............
هروقت کم آوردیم .
یا حسین (
)
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
جمعه چهاردهم مرداد 1390
هفت سین حسابی
در زمان تدریس در دانشگاه پریستون ؛ ( عید نوروز اون سال ) دکتر حسابی تصمیم میگیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله ؛بور ؛ فرمی ؛ شوریندگر ؛ و دیراگ و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند .
دکتر حسابی, خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه آن را با گلهای نیلوفر که زیر ستونهای تخت جمشید هست , تزیین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را توضیح می دهند .چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود , برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کنند.
دکتر می گفت :
برای همه کارت دعوت فرستادم و چون میدانستم انیشتین بدون ویلونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد .
همه سر وقت آمدند آما انیشتین 20 دقیقه دیرتر آمد و گفت: چون خواهرم را خیلی دوست دارم , خواستم اون هم جشن سال نو ایرانیان رو ببیند . من فورا یک شمع به شمعها ی روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم .
به هر حال پس از یک سری صحبتهای متفرقه , انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ به او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10 هزار ساله شان , حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند.
برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله زندگی را خاموش کند یا روشن نگه دارد .
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت؛ بعدها انیشتین به من گفت :
" وقتی بر می گشتم به خواهرم گفتم : حالا می فهمم معنی یک تمدن 10 هزار ساله چیست! ما برای کریسمس به جنگل می رویم ؛ درخت قطع می کنیم و بهد با گلهای ساختگی آن را زینت می دهیم . اما از جشن سال نو ایرانی ها بر می گردیم , همه درختان سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است ."
بلاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تفسیر و تحلیل می کنند. به گفته ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در آموزه های مذهبی ماست شگفت زده شده بودند .بعد با شیرینی های محلی از میهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند .
همه از این آوا متعجب می شوند و از دکتر توضیح می خوتهند .
ایشان در پاسخ می گویند: موسیقی ایرانی یک فلسفه , یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند . پس از پایان قطعه دوم که عمدا بلندتر انتخاب شده بود , انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت: دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند .
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه که نام آنها با ( سین ) شروع می شد را توی سفره به زیبایی چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه گرفته بود . بعد توضیح می دهد که این هفت سین در واقع هفت انتخاب بوده است. سبزه به نشانه ی رویش ؛ ماهی به نشانه جنبش ؛ آییه به نشانه یکرنگی ؛ شمع به نشانه فروغ زندگی و . . .
همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید: آداب و سنتهای شما چه چیزهایی را از دوستی , احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد . آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد.
یک کاسه آب روی میز قرار داشت و یک نارنج درون آب قرار داده بودند. دکتر حسابی برای میهمانان توضیح می دهند که آیین این کاسه سه هزار سال قدمت دارد آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمین ؛ و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست .
انیشتین رنگش می پرد و عقب عقب می رود و بر صندلی تکیه می دهند. از او می پرسند چه اتفاقی افتاده ؟
می گوید : ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد , کلیسا او را به مرگ محکوم کرد ؛ اما شما 10 هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دادید . علم شما کجا و علم ما کجا ؟؟! .ر . آرمیون
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390
سلام
هرکس با هر اعتقادی که دارد چند چیز مهم را مورد احترام قرار
می دهد از جمله ارزشها ؛ حضرت امام (ره) ؛ شهدا ؛ استقلال
؛ جمهوريت واسلاميت نظام.
حال با اين مقدمه نگاهي بسيار گذرا بر دوره هاي مختلف
رياست جمهوري و قرارگرفتن اين بايسته هاي ملي زير سايه
دولتها داريم .
ادامه اش رو فراموش نکن
ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390
می گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده
بود،
دیگر امکان رجوع نداشت، باید محللی پیدا می کرد تا خاتون را به عقد
خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد،
کاری بس دشوارو پر مخاطره
بود، باید کسی مییافت که نه خاتون به او دل بندد و نه او به خاتون!
شیخ
سردرگریبان به دنبال چاره بود، خاتون جوان و زیبا و گل اندام بود،
نکند
محلل جا خوش کند و خاتون را رها نسازد، یا خاتون محلل را بر شیخ ترجیح
دهد!
دراین اندیشه بود که صدای انکر الاصوات آبحوضی در کوچه پیچید،
صدا
را به سرش انداخته بود که : " آب حوض می کشیم " خودش از صدایش نتراشیده
ترو نخراشیده تر بود،
کچل و لوچ و پیس، با قدی کوتاه و چشمانی تنگ ودهانی
دریده، دون مایه و بیفرهنگ، با پایی لنگ، ازمال دنیا سطلی داشت و یک
لونگ، آب حوض می کشید،
نگاه به اوکفاره داشت و دیدنش درخواب صدقه، شیخ
چون ارشمیدس فریاد کرد که یافتم، یافتم /
و سربرهنه به کوچه پرید، دیگر
آبحوضی نمیدید، او واسطه وصال بود،
دراوجمال یارمیدید، او را به اندرون
دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت،
گفت :" همیشه تو آب ما می کشی و
اینک ما، همیشه یک درهم می ستاندی و اینک صد دینار،
اما ؛ حواست باشد که زود
کارت را بکنی و بروی!"
آبحوضی انگار در عرش پرواز می کرد،
خانه شیخ را
یکیازقصرهای بهشت میدید که درغرفه های آن حوریان منتظرند،
او که
عمریعزب بود و معذب و دست درآغوش خویشداشت،
با خود گفت :" صد دینار هم
ندهی در خدمتم!
" به شیخ گفت:" شما بر من ولایت دارید، امرامر شماست"
القصه، برای اولین بار بود که دلی از عزا درآورد و کامروا با صد سکه
دینار طلا از خانه شیخ بیرون آمد،
سبکبال شده بود، انگار بر بال ملایک
قدم می گذاشت، برعمررفته افسوس می خورد و می گفت:
" عجب کسب پر منفعتی!"
فردا
صبح شیخ با صدای آبحوضی بیدار شد،
از همیشه سحرخیزترشده بود و صدایش
رساتر، اما چیز دیگری می گفت،
او داد می زد:
" من یطلب المحلل؟ " " چه کسی
محلل می خواهد؟"
شیخ بیرون آمد و گفت: " این چه بیآبرویی است که راه
انداختهای؟"
آبحوضی – ببخشید محلل– پاسخ داد:"راستش دیدم کارش
راحتترودرآمدش بیشتراست ، شغلم راعوض کردم!
این حکایت روزگار ماست،
دوستان
همه جورش را با این ملت تجربه کرده بودند، 24 سال کابینه در اختیار حضرات بود، جابجایی شیخ و سید هم جواب نمی داد،
سه روحانی این
عروس را در کابین خویش داشتند و اینک محللی لازم بود با شرایط گفته شده !
باید آنقدر زشت باشد و زشتی کند که ملت نه تنها دل بر او نبندد که از
ترس او به دامان داماد قبل پناه برد،
قدرش را بداند و اورا بر روی سر
بنشاند،
و از سویی کسی باشد که اگر خواست جا خوش کند،
زورمان به او برسد و
دمش را بگیریم و بیرون بیاندازیمش!
اما امروز محلل جا خوش
کرده است و با بزک و دوزک، با دروغ و فریب و با خرج کردن از کیسه شیخ می
خواهد دردل خاتون جا بازکند،
تازه همکاران سابق را هم دعوت کرده است که
بیایید،
این شغل راحت تر و پر منفعت تراست وبرای دور بعدهم محللها صف کشیده
اند.
بیچاره خاتون!!
1389/5/22 دکتر مهدی خزعلی
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ که از شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
امیرهوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
شنبه بیست و پنجم دی 1389
اصحاب سبت( گروه شنبه )چه کسانی هستند؟
اصحاب سبت
در زمان بنی اسرایيل جمعيت انبوهی در ساحل خوش آب و هوای بسيار
زيبا و سرسبز دريای سرخ در سرزمين فلسطين در بندری بنام ايلد
كه امروزه ايلات مینامند زندگی میكردند
شغل آنها ماهيگيری بود
روزی خبر بسيار عجيبی زبان به زبان میگشت
همه متحير شده بودند ِاز همديگر می پرسیدند اين چه دستوری
است كه خداوند فرموده و اين چه امتحانی است كه خداوند
بوسيله آن ما را آزموده است؟
خبری كه ماهيت انسانها را مشخص میكرد
و باطن پليد گنهكاران و مخالفان را آشكار میساخت
آری خداوند آنها را امتحان و آزمايش كرد كه در روز شنبه دست
از كار و كسب و ماهيگيری بردارند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند
به خاطر همين تعطيلی , در آن روز ماهيان از دست صيادان
احساس امنيت میكردند و روی آب ظاهر میشدند.
اما در روزهای ديگر كه صيادان در تعقيب آنان بودند
به اعماق آب فرو میرفتند
مردم در مقابل امتحان الهی چند دسته شدند
گروه نخست
گروهی ناسپاسی كردند و با دستور الهی مخالفت كردند
و روز شنبه را علناً ماهيگيری كردند و ماهيان بسيار زياد
صيد میكردند و در عيش و نوش و خوشگذرانی بسر میبردند.
و مومنانی را كه از عبادتگاه بر میگشتند مسخره میكردند
و میگفتند چه چيزی از عبادت عايدتان شده، ببينيد چقدر ماهی گرفته ايم
گروه دوم
گروهی هم با حيله و حقه بازی دست به كلاه شرعی زدند
و در كنار دريا حوضچه هايی ساختند و راه آن را به دريا گشودند
و روزهای شنبه راه حوضچهها را باز میكردند و ماهيان فراوانی
همراه آب وارد آن میشدند و هنگام غروب كه ماهيان میخواستند
به دريا برگردند راه را میبستند و روز يكشنبه شروع به گرفتن ماهيان كردند.
و بعضی هم تور و قلاب ماهيگيری را روز شنبه داخل آب میانداختند و
روزيكشنبه آنرا بيرون میآوردند.و كار خود را توجيه میكردند و
میگفتند: ما كه روز شنبه ماهيگيری نكرديم بلكه
روز يكشنبه ماهی گرفتيم. اينگروه سعی داشتند دو جبهه موافق و
مخالف را داشته باشند.
مانند افرادی كه در جامعه رباخواری میكنند و عمل خود را توجيه میكنند
گروه سوم
گروهی هم ساكت ماندند و بی توجه و در مقابل مخالفت
دستورات الهی سكوت كردند
گروه چهارم
افراد بسيار كمی امر به معروف و نهی از منكر كردند
وقتی ديدند اندرزشان فايده ای ندارد.
شب هنگام شهر را ترک كردند و به بيابان پناه بردند.
اتفاقا همان شب كيفر الهی آمد و دامان مخالفان و بی توجهان را گرفت
و تبديل به ميمون شدند و این آيات در مورد آنها نازل شده است
«واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَيَوْمَ لاَ يَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِيهِمْ كَذَلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ» (اعراف/ 163)
از آنها درباره شهری كه در ساحل دريا بود بپرس!؟
زمانی كه آنها در روزهای شنبه تجاوز میكردند.
همان هنگام كه ماهيان روز شنبه آشكار میشدند.
اما در غير روز شنبه به سراغ آنها نمیآمدند.
اين چنين آنها را به چيزی آزمايش كرديم كه نافرمانی میكردند
«قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَلِكَ مَثُوبَةً عِندَ اللّهِ مَن لَّعَنَهُ اللّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً وَأَضَلُّ عَن سَوَاء السَّبِيلِ
(مائده/ 60.)
بگو آیا شما را به بدتر از (صاحبان ) این کیفر در پیشگاه خدا ، خبر دهم
؟ همانان که خدا لعنتشان کرده و بر آنان خشم گرفته
و از آنان بوزینگان و خوکان پدید آورده و آنان که طاغوت
را پرستش کرده اند اینانند
که از نظر منزلت ، بدتر ، و از راه راست گمراه ترن
ادامه مطلب رو حتما بخونید
ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
شنبه بیست و پنجم دی 1389
به انتظار تو نشستن اشتباه ماست
به انتظار تو باید ایستاد
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
یکشنبه دوازدهم دی 1389
داستان چهار شمع!
رسم است که در روزهای کریسمس و در آخرین ماه از سال میلادی
چهار شمع روشن مینمایند،
هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،
شمعها نیز برای خود داستانی دارند.
امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.
شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی
صحبتهای آن ها را بشنوی.
*****************
اولی گفت: من صلح هستم!
با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.
***********************
دومی گفت: من ایمان هستم!
با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،
و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،
وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.
************************
شمع سوم گفت: من عشق هستم!
ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.
مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،
آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند
و کمی بعد او هم خاموش شد.
*************************
ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید
و گفت: چرا خاموش شده اید؟
قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.
**************************
سپس شمع چهارم گفت:
نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.
من امید هستم!
کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.
چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.
چراکه هر یک از ما می توانیم امید، ایمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
یکشنبه پنجم دی 1389
وصیتنامه حسین پناهی
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
دوشنبه هشتم شهریور 1389
عثمان فرزند عفان بعنوان عیادت به دیدار عبدالله مسعود رفت که بر اثر
بیماری شدید بر بستر افتاده بود (بر اثر همان بیماری از دنیا رفت ).
عثمان پرسید ای پسر مسعود از چه ناراحتی ؟
گفت : از گناهانم .
پرسید : چه میل داری ؟
گفت : رحمت پروردگارم .
عثمان بدو گفت : اگر موافق باشی برایت پزشکی دانا فرا خوانم.
عبدالله پاسخ داد : پزشکان مرا بیمار کرده اند.
گفت : اگر مایل باشی دستور دهم تا از بیت المال ترا عطا و کرم نمایند.
گفت : آنروز که نیازمند بودم به من ندادی , امروز که بیمارم و نیازی به مطاع
دنیا ندارم , مرا چه سود ؟
عثمان گفت : مانعی ندارد برای دخترانت نگهدار .
گفت : آنها هم نیازی ندارند , چرا که من از رسول خدا ( ص ) شنیدم که
فرمود :
(( هرکس سوره واقعه را هر شب بخواند هرگز فقیر و
درمانده نخواهد شد. ))
ماه رمضان ماه مهمانی خداست :
ما رو فراموش نکنید .
بدرود .
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388
حيفم اومد شعري رو كه نور چشمي ؛ برام خوند براتون آپ نكنم ؛
از طرفي عشقي كه من به بروبچز اهل دل دارم
باعث شده خودم رو هميشه مديون كساني بدونم كه آرامش و استقلال مون رو مديونشونيم. 
يادتونه اونوقتا كه كوچيكتر بوديم ؛
وقتي آژير قرمز پخش مي شد ؛
همه با عجله دنبال يه جاي امن مي گشتيم ؛ تا از بمباران در امان بمونيم ؟ 
يادتون كه نرفته ؟
اونوقتا مشكلات اقتصادي بيشتر بود ولي مردم هم به خدا نزديكتر بودن ؛
حيف كه ما گوگوري بوديم
و نتونستيم از نزديك ببينيم چي شد كه امروز عراقيا در خيابوناي شهرمون رژه نمي رن ؟
راستي يه جايي خوندم كه عراقيا روي ديوارهاي شهر خرم
(( خرمشهر
)) نوشته بودند .
آمده ايم كه بمانيم
جئنا لنبقا 
من فكر مي كنم عدم موندنشون معلول علتيه و اون علت چيزي نيست جز جوانان عزيزي كه موقع خطر صف كشيدن براي اهداي سر در راه وطن .
بابا ايول .


يه شب از جعبه جادويي ديدم
كه يانكيا با لگد درب منزل يه عراقي رو مي شكنن
و جلوي زن و بچه پدرشونو روي شكم دراز كردن و با جفت پوتين روي كمر پدر بخت برگشته ايستاده بودن
و دختراي اون بيچاره مثل عقرب زده ها جييييييييييق مي كشدين .
اينجا هم باز گفتم بابا ايول
به برو بچز بسيجي خودمون
كه نگذاشتن اين اتفاق برا ما بيوفته .
راستي خودمونيم ها ما كه خيلي مديونتونيم.


اهههههههههههكي
ديدي يادم رفت شعر و بدم !!!!!!!!!
نچ هنوز وقت هست.
ادامه مطلب رو ورق بزن
ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
یکشنبه چهارم بهمن 1388


خداي من تو كجايي


پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ؛ برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق؛ تيغ وخنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود ؛ اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم از خود ؛ از خدا
از زمين از آسمان ؛ از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي عذابش آتش است
هرچه مي پرسي جوابش آتش است
تا ببندي چشم كورت مي كند
تا شدي نزديك ؛ دورت مي كند
كج گشودي دست ؛ سنگت مي كند
كج نهادي پاي ؛ لنگت مي كند
تا خطا كردي ؛ عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه مي كردم ؛ همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه ؛ در يك روستا
خانه اي ديديم ؛ خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانه ي خوب خداست
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
لحظه اي خلوت ؛ نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا ؛ در زمين ؟
گفت آري ؛ خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان با او صميمي حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
مي توان در باره ؛ هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر
(( زنده ياد امين قيصرپور ))
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
دوشنبه چهاردهم دی 1388
شب تا سحر دويدم ؛ رويش ولي نديدم
با ياد عشق او هم ؛ از دره ها پريدم
افسوس تا به وصلش ؛ با زخم دل رسيدم
گغتا برو بريده ؛ جز تو يكي گزيدم
گفتم مگر نديدي ؛ جانم به دست ديدي !
گفتا فزون زجانت ؛ آيا دگر نديدي ؟
عشقم چنان عقب زد ! گو مار چشم من زد
(شكرت خداي يكتا ) ؛ اول كلام من بود
با وحشت عجيبي ؛ از خواب تا پريدم.
اهواز آذر ۷۸
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
پنجشنبه سوم دی 1388
مشنو از ني ني نواي بي نواست
بشنو از دل دل حريم كبرياست
ني چو سوزد تل خاكستر شود
دل چو سوزد خانه دلبر شود.
امام خميني (ره)
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
شنيدم كه محمود غزنوي
شب دي
شراب خورد و ؛
شبش جمله در سمور گذشت
فقير گوشه نشيني ؛ لب تنور خزيد
لب تنور بر آن بي نواي عور گذشت ؛
علي الصباح
بر او بانگ زد كه اي محمود ؛
شب سمور گذشت و ؛ لب تنور گذشت .......
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
چهارشنبه هجدهم آذر 1388
مبادا كه هرگز دچار خودپسندي گردي !
و به خوبيهاي خود اطمينان كني
و ستايش را دوست داشته باشي
كه اينها از بهترين فرصتهاي شيطان براي هجوم آوردن به توست و كردار نيك نيكوكاران را نابود مي سازد.
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
یکشنبه دهم آبان 1388

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی ؟!
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمری بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی ؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|
سه شنبه پنجم آبان 1388

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
ادامه اش اینجاست
نوشته شده توسط پرتگاه در ساعت |
وارد شو
|